حنا نعمتی در مزرعه

حنا درختچه ای است به ارتفاع 2 تا 3 متر و بومی کشورهای مدیترانه، خاورمیانه،
آسیای صغیر و شمال و شرق آفریقا. در ایران، بلوچستان و کرمان بهترین آب و هوا
را برای کاشت این گیاه دارند. حنا یکی از قدیمی ترین مواد رنگی دنیاست و در دوره
دوم عصر حجر از آن برای نقاشی کشیدن روی دیوار غارها استفاده می شده اما
بیشترین کاربرد آن آرایشی و بهداشتی بوده. در قرون وسطی، اطبای ایرانی و عرب
از تاثیرات دارویی حنا بهره برده اند. حنا بیشتر برای رفع سوختگی،زخم های دهان،
آبسه و تورم مثانه تجویز می شده. در کتب پزشکی قدیمی آمده که حنا درمانی برای
لکه های سفید پوست و لک و پیس است. خضاب با حنا چشم را پرنور می کند،مو
را می رویاند. برای حنا مصارف متعددی از جمله درمان جذام، یرقان، سنگ کلیه و
جرب نیز ذکر شده است. در طب جدید نیز خاصیت تب بری،ضد التهاب و محافظت
از پوست در برابر آفتاب این گیاه به اثبات رسیده است. شامپوهای محتوی عصاره حنا
دارای فواید بسیاری است از جمله: تفویت رشد مو و جلوگیری از ریزش آن، پیشگیری
و درمان خارش سر و شوره، دارا بودن اثرات ضد قارچی، میکروبی،ویروسی، از
بین بردن چربی زاید مو و جلوگیری از تعریق زیاد. حنا در عین حالی که بسیار مفید
است می تواند زیان آور نیز باشد. حنا برای حلق و ریه زیان آور است و لذا باید به
همراه کتیرا خورده شود. حساسیت تماسی،آسم و سقط جنین عوارض دیگر حنا هستند.
به هنگام کار با این گیاه باید دقت کرد تا از ورود آن به چشم جلوگیری شود.
مجله اکونومیست در گزارشی آورده که امروزه حنا در مراکز زیبایی اروپا و آمریکا
بیشتر از گذشته استفاده می شود و چون آسیبی به پوست و مو نمی رساند تبدیل به یکی
از لوازم آرایشی مدرن شده. در روزگار نه چندان دور، مردان و زنان ایرانی برای
حنا گذاشتن موی سر،ریش و سبیل و دست و پایشان به حمام های عمومی می رفتند.
برای اینکه حنا خوب به مو و بدن بنشیند، باید 3 تا 4 ساعت صبر می کردند و توی
این مدت نمی توانستند کاری بکنند. ضرب المثل دست کسی را در حنا گذاشتن از
همین جا باب شده است.
نظرات()
درباره محسن چاوشی و موسیقی پاپ

هر هنرمندی با یک صفت بارز هنری، یک خصیصه کمیاب (گاهی هم نایاب) و به قول اهل تفکر، با یک نوع «کاراکتر» (شخصیت) شناخته میشود و مهر و امضای او همان است. بعضیها به آن «فردیت» هم میگویند، که البته عنوانی است تا حدی درست (فقط تا حدی) ولی اصلا دقیق نیست. هستند هنرمندانی که شخصیت را دارند، یعنی به هر حال از افرادی که استعداد معمولی دارند، مجزا هستند، ولی بیبدیل نیستند و مشابههایی هم دارند،گاه بالاتر از خود وگاه پایینتر.
این «مشابه» ها نیز هر کدام استقلال خود را دارند و حسابشان از خیل مقلدانشان جداست. فردیت داشتن، مرحلهای بالاتر از شخصیت داشتن است. فردیت، شخصیت «خاص» است. نظیر و بدیل، کمتر دارد یا اصلا ندارد. در نسل گذشته، زندهیاد فرهاد مهراد، نمونه بارزی از این افراد بود و هنوز هم بیبدیل است و مانندی پیدا نکرده است. گو اینکه دوره زمانه آنها، برای پروراندن افرادی که صاحب تشخص فردی بودند، خیلی مستعدتر از دورههای بعدی بود. دوره ما، برای مشابهسازی مستعد است. دلایلش هم به ما مربوط نیست. پژوهشگران باید در این امر نظر بدهند.
در موسیقیای که فعلا قرار گذاشته شده «پاپ» بنامندش (و در واقع «آهنگفارسی» مناسبتر است)، داشتن کاراکتری فردی، کلید موفقیت است و رمز ماندگاری. هرچه فردیت نابتر، ماندگاری بیشتر.
«مشابه» ها، زود به صحنه میآیند و زود هم عرصه را خالی میکنند، چون مایهای محدود دارند و خوب، عمر کاریشان هم محدود است. هنرمندانی که غیر از استعداد هنری، از موهبت هوش و فراست هم بهره داشتند، خیلی زود فهمیدند که باید «خودشان» باشند، تا بمانند و با تقلید از دیگری ماندگار نتوانند شد. فرهاد مهراد و فریدون فروغی با تقلید از خوانندگان خارجی شروع کردند، ولی خیلی سریع دریافتند که باید «خودِ» اصیلشان را پیدا کنند، کردند و ماندگار آغاز شدند. عماد رام و نوری از همان اول کار هم «خود خودشان» بودند، و لشکری از مقلدان شیفته، از چهار پنج نسل به دنبالشان است و مردم هنوز به دنبال اصلها هستند و نه بدلکارهای حرفهای. هرچند که برخی از این بدلکارها، زحمت بسیار برای کارشان کشیده باشند.
تعریف «شخصیت» و دست بالاتر از آن؛ «فردیت»، به یکی دو صفت محدود نمیشود. مجموعهای از تواناییها را لازم دارد: شعور در انتخاب موسیقی مناسب، فراست در فهم شعر درست و انتخاب آن برای ترانهای با آن، پیدا کردن لحنهای جفت و جور برای تکان دادن قلب مخاطب، درک شفاف از روح زمانه: تپشها، سرخوردگیها، امیدها و ناامیدیها، مهارت در طرز بیان احساسات و... خیلی نکتههای دیگر که برای هنرمند هوشمند، به وقت فعالیت و کار حرفهای معلوم میشود، و جای نوشتنشان نیست. بهتر است به جای اینکه با کلیشه معمول بگوییم «رمز ماندگاری...»، از «رموز ماندگاری» بگوییم. اگر بتوانیم تمام آنها را به درستی بشناسیم، که البته بعید است. این «رموز» در هر هنرمندی، به طرز مخصوص خود اوست و با دیگری فرق دارد.
بعضی از این تواناییها، اکتسابیاند، ولی نویسنده این یادداشت، مدعی است که همه اینها، هم به ذات مستعد و هم به موهبت محیط بستگی دارند ولی برخی از کلیدهای موفقیت، واقعا باید با هنرمند متولد شوند و اگر نشوند، دیگر چارهای نیست. یکی از مهمترینهای کلید موفقیت، «صدا» است. صدای ذاتی، صدای خوب، صدای دلنشین و تاثیرگذار، صدایی که مثل صدای کسی نباشد و طنین تازهای در قلب شنونده ایجاد کند.
ما از کنار این موضوع، یعنی «صدا» به سادگی میگذریم و آن را بدیهی میدانیم در حالی که موضوعی است بسیار پیچیده و عمیق، که در فرهنگ ما بررسی نشده است. شاید هیچگاه نمیتوانیم مؤلفههای بیشماری که یک «صدا» را ماندگار و بدیع جلوه میدهد را بشناسیم و آنها را تبیین و تحلیل کنیم. در جوهره «صدا» چه عوامل ناشناخته و مرموزی وجود دارد؟ گفتیم جوهره صدا، و نه تکنیک آن، که در هر نظام موسیقایی، از سنتی تا کلاسیک تا پاپ، تعریف مشخص خود را دارد. تکنیک ممتاز و عالی، صدا را درخشانتر میکند ولی نمیتواند جوهرهای را «ایجاد» کند، تکنیک آواز و ضربیخوانی رفیعی، محمودیخوانساری و ایرج بسطامی، در مقایسه با استادان بزرگ هم عصرشان،گاه بسیار محدود و «خلاصه» است، ولی ماندگاری آنها در دل مردم، به دلیل جوهره صدای ذاتی، بسیار بیشتر از بعضی «استاد» انی است که در ردیفدانی و پیچ و خمهای دشوار صداگیری از حنجره و نیز در شعرشناسی، فرسنگها از آنان جلوتر بودند.
شاید بارزترین عنصری که «صدا» یی را دلنشین و جانسوز میکند، عنصر «درد» است. در کشوری که هر کدام از افرادش، از بستر مهد تا سنگ لحد، زخمها از زمانه و زندگی بر دل و جانش دارند، تکریم «درد»، آیینی باطنی است.
ذهنیت عموم مردم با همه ناآگاهی از پیچ و خمهای فنی موسیقی، تشخیص دل آگاهانهای دارد از عنصر زرین «درد» و نیک ادراک میکند تفاوت بین صدایی که درد را از درون فریاد میکند، با صداهایی که آن را با ریب و ریا به خود میبندند ولی در عمق جانشان از آن نشانهای ندارند. در فرهنگ این خاک، نقطه زرین شخصیت فرد صاحب هنر، در تجلی بخشیدن به همین عنصر است و نیز، جلادهنده هنر اوست، مگر شمس تبریزی نفرمود «... مطرب که بیدرد باشد دیگران را سرد کند؟» و عجب از این فرهنگ غریب که ذات طرب را از درد و داغ جدا نمیداند!
محسن چاوشی، مثل بسیاری از چهرههای از یاد نرفتنی در موسیقی مردمی صدسال گذشته ما، از همین بستر، همین فضا و همین مفاهیم، برخاسته است. همه این عناصر در صدای او به رعنایی و استواری، قد کشیدهاند. بعید بود که صدای دیگری هر چند خوب و خوش، ترانه «سنتوری» را میخواند و اینچنین به اعماق دل میلیونها جوان این مرز و بوم مینشست. در صدای این نخل بلند بالای جنوبی، کیمیای «درد»، به سه معنا حضور دارد: فردی، اجتماعی و تاریخی؛ او خوانندهای غریزی است، اما غریزی بودن و ناآگاهی فرهنگی او به این مسایل، از جنسی اصیل و پاکیزه است و همین نیز اقبالش را برای ماندگار شدن افزایش میدهد. دانش تحسینآمیز او در کار با صداسازهای الکترونیکی و رایانههای موسیقی، فهمش در انتخاب شعر، برکناری لحن زیبای او از لمپنیسم رایج و «سرد» خواندن (ویژگیهایی ناپسند، و متاسفانه رایج در بسیاری خوانندگان جوان)، معصومیت جوانی، و احترامی که برای حرفه خود به عنوان کاری انسانی ـ و بعدا هنری ـ قائل است، اقبال او را در ماندگاری باز هم افزایش میدهد. محسن چاوشی یک پدیده است در سالهای بعد از انقلاب اسلامی و واقعا نمیشود او را با هیچکس دیگر مشابه انگاشت، و تنها، آن نخل تنومند برآمده باز هم از جنوب ـ رضا صادقی نجیب و مهربان ـ است که در نوع خود، میتواند همراه با او به یاد بیاید. تا وقتی که در گوشهای از این آب و خاک، جوانی از غم نان، از بیکسی، از یغما رفتن دردانهاش به دست فقر و احتیاج، و از نامهربانی محبوبی، بغض نترکیدهای را همچون سنگی در گلو فرو میبلعد و از ایوان اشکهایش به پیادهروهای بیکسی و بلاتکلیفی فرود میآید و داغهای هولناک روز و شب را به سینه حمل میکند، جوانی معصومِ صدای دردآشنای چاوشی، قصهها و غصههای او را میگوید و مرثیهخوان دلهای ناآرام آنهاست.
محسن چاوشی، آیندهای درخشانتر میتواند داشته باشد اگر از فریبهای فرصتسوز که در کمین هر جوان بااستعدادی نشسته، در امان بماند. در مسیر چنین استعدادهایی، فرصتهای عالی در کنار انبوهی از سرابها، توهمها و حسادتها قرار گرفتهاند و متاسفانه نیروهای منفی، برآیند قویتری دارند تا نیروهای مثبت. در مورد «سنتوری»، خوش اقبالی محسن چاوشی در این بود که به شایستگی برای ساخت و اجرای آن انتخاب شد، و چه درخشان از عهده برآمد، و بداقبالی او در آن همه ماجرایی بود که بر فیلم سنتوری و بر موسیقی و ترانه آن رفت، و هنرمند جوانی را در آستانه درخشش موفقیتش، نامراد گذاشت اما مسیر پیروزیها همیشه آکنده از شکستهایی است که اگر از آنها درس درستی گرفته شود، هنرمند را قویتر و پختهتر میکند. مرکز موسیقی حوزه هنری، اولین ارگانی بود که استعداد جوان و پویای چاوشی را در سال ۱۳۸۶ قدر شناخت و برای تولیدات آینده او طراحی دقیق کرد. پاکیزگی موسیقی و لحن خوانندگی چاوشی، ایده تولید آلبوم «۱۳» را پیش آورد که اساس آن، اجرای موسیقی پاپ با اشعار کلاسیک فارسی بود. چاوشی واقعا کار را جذاب از آب درآورد، و اگر منتشر میشد، در آن زمان، جواب دندانشکنی بود به آدمهایی که ادعا میکردند شعر کلاسیک و کهن با موسیقی امروزی جفت و جور نیست. اما به قول یکی از دوستان ظریفهگو، آلبوم «۱۳» برای هیچکدام از دستاندرکارانش خوشیمن نبود و خرافه قدیمی نحسی ۱۳، آنها را از جمله نویسنده این یادداشت را گرفت چرا که مشاورانِ «معتمد» (!) مشاورههای غلط میدادند و پشت پرده ندا سر میدادند که اصلا مشکل فیلم سنتوری بیشتر مربوط به شخص چاوشی است!! بعدا دیدیم که چنین نبود. مدیر و حامی آلبوم، با تندبادی از پشت میز مدیریت به گرداب حوادث پرتاب شد، در هر صورت هر کدام از یک طرف پراکنده شدیم. «سنتوری» همچنان معطل مجوز ماند، چاوشی به ناچار، آلبوم «شاخه نیلوفر» را تولید کرد و مجوز گرفت (مدتها موسسه آوای باربد پیگیر بود) بیرون داد و البته آنطور که پیشبینی میشد استقبال شد که خوشبختانه توفیق آلبوم «ژاکت»، بیتوفیقی قبلی را تا حدودی جبران کرد.
«حریص» به عنوان سومین اثر انتشار یافته رسمی او نیز که بیشتر شاکله آلبوم دارد و مجموعه همخوان و هم محتوایی است و مشخص است یک هدف و موضوع را نشانه گرفته است، باوجود استقبال عمومی و جذابیت به نظر بنده از لحاظ ترانه و ریتم و رعایت تمامی ذائقههای شنیداری به اندازه «ژاکت» نظرها را تامین نکرده است. چاوشی حتما کارهای خوب دیگر هم دارد و خواهد داشت، ولی آلبوم «۱۳» حساب دیگری دارد و اگر در بیاید، نشان میدهد که آهنگساز/ خواننده در جفت و جور کردن مفاهیم اخلاقی و عرفانی اشعار بزرگان ادب پارسی (نظیر سعدی، عطار، حافظ، مولوی و شهریار) با ملودیهای پاپ امروز، چقدر تواناست و چه خوب، هنر موسیقی خود را در خدمت آن مفاهیم عالی قرار میدهد. اجرای او در «۱۳» مخالفان و منفیبافان را متقاعد میکرد که مدام از «تلخیها و سیاهیهای موسیقی چاوشی» میگویند و مثل اینکه دوست دارند او را و همدورهایهای او را در همین چهارچوب تنگ و حقیر، حبس کنند، اما واضح است، واضحتر از آفتاب، که نیروی نبوغ جوان محسن چاوشی، این «فرضیه» ها را در هم خواهد شکست. هر چند که او سابق بر این نیز عملا نشان داده که مهارتش فقط در آوازهای بغضآلود و تیره نیست و رابطه او با حنجرهاش، مثل رابطه بازیگری کارکشته است با چهره و بدنش، و از آن به عنوان ابزار بیان مطالب دلخواهش بهره میگیرد. کافی است گوش کنیم به آثاری که او در ارتباط با موضوعاتی مثل فلسطین، امام رضا (ع)، محرم، توبهنامه و خشخاش (در ارتباط با اعتیاد) و موضوعهای دیگر خوانده است که اتفاقا اینها در حال حاضر نیز قابل انتشار رسمی هستند.
نه، چاوشی حتی محدود به خود هم نیست و نمیتواند باشد.
چاوشی میتواند صدای آینده موسیقی پاپ ایران باشد.
نظرات()
کمی درباره سینمای ایران!
سینمای ایران چه مشکلی دارد؟
نیمه شبی سرد، فقیری در خانه ای را برای
پناهجویی می کوبید.
صاحب خانه که از بی خواب شدن ناراحت شده بود
پرخاش کنان
به او گفت:« مگرعقل نداری، شعور نداری، آبرو
نداری که این
وقت شب مزاحم می شوی؟!» فقیر جواب داد:
« چرا همه را دارم، جا ندارم!»
تنبیهات سینمایی
محکوم به جرمی، مختار شد میان خوردن چوب و ترکه یا مقداری
پیاز یا پرداخت مبلغی پول، مجازات خود را انتخاب کند.
حضرتشان پیاز خوردن را که به نظر سبک تر می آمد اختیار کرد.
اما نتوانست بیش از یک سوم پیازها را بخورد پس قبول کرد که
چوب بخورد و چون تحمل ضربات را نیاورد، پذیرفت تا پول بدهد!
در باب ضرورت رجحان فیلمفارسی
به خسیسی مهمان رسید. به دکان بقال رفت تا برایش پنیر بخرد.از
بقال پرسید:« پنیر خوب داری؟» پاسخ داد:«پنیر دارم مثل روغن»
با خود گفت پس روغن بهتر از پنیر است. پرسید:« روغن خوب
داری؟» پاسخ داد:« روغن دارم مثل آب زلال.» گفت معلوم
می شود آب از روغن بهتر است و آن را هم که در خانه داریم.
به خانه برگشت و آب جلوی مهمان گذاشت!
در باب بیزنس در سینمای مملکت
نصرالدین خان خرش را به میدان برد که دلال بفروشد. دلال داد
کشید:« یک خر سی تومانی به ده تومان.» ملا گفت:« خر به این
ارزانی را چرا خودم نخرم.» ده تومان داد خرش راپس گرفت.
چون به خانه رسید از عقل و درایت خودش کلی برای زنش نقل
کرد.خانم محترم هم فرمودند:« نمی دونی من چه کردم!خریداری
آمده بودگلوله نخ هایم را بخرد شش مثقال کم بود، من هم گوشواره-
هایم را لای نخ ها انداختم تا درست شد.» ملانصرالدین یه نگاهی
به خودش می کنه، یه نگاه به زنش و مثل هملت می گه:« تو از
توی خونه، من از بیرون، اگر یک سال دیگر همین جوری بیزنس
کنیم، رئیس اتاق بازرگانی می شیم.»
درباب پروگرس سینمایی
مردکی به شهری آمد. آلبالو گیلاس به بازار آمده بود. خرید و
خورد و خوش اش آمد. سال دیگر زمانی آمد که آلو سیاه آمده
بود. به گمان آنکه همان میوه ی سال پیش است، خرید و خورد
و زیاد خوش اش نیامد. سال بعدش در فصل بادمجان آمد. به
گمان اینکه میوه های گذشته بزرگ شده اند خرید و خورد و چون
بسیار تلخ و بدمزه بود، گفت:« مرده شورتو ببرن که هر چی
گنده تر می شی، بدتر می شی!»
در نصیحت منتقدان سینما
سعدی در راهی جای پای شتری نگریست، یک طرف قدم های او
مگس و طرف دیگر پشه بود. با خود گفت باید یک جانب شتر بار
شیره باشد و آن جانب سرکه. پس از آن جای دست و پای شتر را
بر زمین مشاهده کرد و کف دستی که برای برخاستن به زمین
گذاشته شده بود. با خود گفت راکب شتر زنی بوده که حمل داشته،
به خاطر سنگین بودن دست به زمین نهاده. طولی نکشید شتربانانی
رسیده سراغ مسافر گمشده ی خود را گرفتند. و سعدی علیه الرحمه
طبق حدس هایش نشانی داد. چون از او جویا شدند که خب
اطلاعاتت درست است کجا رفته؟ می گوید که آنها را ندیده،
حضرات هم مرحوم شیخ اجل را به زیر چوب می گیرند. ایشان
هم در حال نوش جان کردن ضربات می گوید:
سعدیا چند خوری چوب شتربانان را
می توان قطع نظر کرد، شتر دیدی، نه!
اندر حکایت شکست تجاری در سینما
مرد یک چشمی چهل سال با دست پر به خانه می رفت و از زنش
حرفی درباره ی نقص اش نشنید تا شبی دست خالی به خانه رفت.
خانم محترم می دونید چی گفت؟
فرمود:« مرده شور چشم کورتو ببرن!»
در باب جذب یارانه سینمایی
گدایی را هروقت صبح، حتی قبل از اذان و باز شدن حمام می دیدند
و او را در این تکیه کلام می نگریستند که:« بدهید که دیر آمدم.»
تا روزی یکی از او پرسید:« از این زودتر چه وقت است که
می گویی دیر آمدم.» گدا گفت:« دیر آمدن وقت را نمی گویم،
دیر آمدن به شغل گدایی را می گویم!»
در باب اشتهای رانت خواران ما فی ها!
کسی با پسرش به خانه ای وارد شد که سفره ی غذا گشوده شده
بود و چون تعارف کردند اظهار سیری و پری نمود تا آنجا که
دست به گلوی خود برده، گفت:« یعنی تا گلو خورده ام.» اما
وقتی با اصرار سر سفره نشست همه را عقب گذاشت و پسرش
که چنان دید، رو به پدر کرد، دهان و گلویش را نشان داد و
گفت:« بابا از اینجا تا اینجا هم خیلی جا می گیره ها.»
در باب مسئولیت ممیزی
مامور تفتیش دروازه به پرس و جو چوبدستی اش را به بار
مسافری که شیشه بار داشت نواخته، پرسید:« چه بار داری؟»
مسافر جواب داد...
ز دست ات خاطری پرپیچ دارم زنی گر
چوب، دیگر هیچ دارم
در باب توصیف سینما از جانب برخی
سخنرانی در وصف روز محشر می گفت:« پل صراط ز مو
نازک تر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزان تر و ...»
یکی از میان جمع برخاست و گفت:« این که پل نمی شود یه
دفعه بگو راه نیس!»
حکایت برخی کپی کاران سینمای وطنی!
در بهارستان جامی آمده:« شاعری پیش صاحب بن عباد
قصیده ای آورد، هر بیت از دیوانی و هر سخنی زاده سخندانی.
صاحب گفت: از برای ما عجب قطار شتری آورده ای که اگر
هر کس مهمیزشان بگشاید هر یک به گله دیگر بگراید!»
روابط حسنه در سینما؟!
مدرس در استیضاح مستوفی الممالک در مورد عقد قرارداد و
روابط حسنه با خارجه گفت:« ما که نفهمیدیم این روابط حسنه
مربوط به کدام حسنه؟!»
و داستان یک سریال آبکی
پادشاهی سه پسر داشت. دو تاشون کور بودن، یکی شون چش
نداشت. خواستن برن شکار، سه تا اسب آوردن دو تاشون مرده
بود، یکی شون جون نداشت. سه تا تفنگ برداشتن، دوتاشون
شکسته بود یکی شون قنداق نداشت. سه تا آهو زدن، دو تاشون
استخوان بود یکی شون گوشت نداشت و الخ…
نظرات()
ستاره سینما

ستاره سینما یعنی کسی که آن قدر شانس دارد که نقشی را در فیلمی موفق گیر می آورد و توجه ها را جلب می کند و باعث
می شود
همگانی تکرار شود.
( هریسون فورد )
نظرات()
عصر سلطنت اسطوره ها

حالا ارباب حلقه ها و هری پاتر و فیلمهای جادو جنبل
گیشه ها را باز نگه می دارد.راستی چه اتفاقی افتاده
که دستمایه پرفروشترین فیلمهای جهان متمدن ما
همان خرافه های مطرود چند دهه پیشتر شده و
افسانه های جادوگرانه ، طلسمات و جن و هم
قبیله های اینان فروش فیلمهای اینچنینی را تضمین
می کنند؟ حال آن که غرب جادو زده با وجود پرداختن
به جهان اسطوره ها دستش از این همه غنای
بی مثال داستانها ، افسانه ها و قصه های شگرف
ایران زمین تهی است و هیچکدام از داستانهای ما
زمینه و جانمایه فیلمهای سینمایی غرب
(بنویسیم هالیوود) نیست ! درحالی که براساس
اسطوره های مصری ها و به بهانه اهرام و مقبره ها
آنچنان فیلمهایی ساخته اند که نگو ونپرس. البته
شاید یک استثنا را به یاد بیاورید :فیلمی مثل
(ارباب آرزوها)، جن بسیار قدرتمند و پلیدی که در
سنگی عجیب با تعبیه حکیمی ایرانی! زندانی شده
که اگر ازاین محبس رهایی یابد جهان در تاریکی
ابدی فرو خواهد رفت. جن ایرانی! با برآوردن
فقط 3 آرزوی طرف مقابلش پرمی گیرد و رها
می شود. آنگاه ارباب کائنات می شود و...
می بینید به ایران چگونه پرداخته می شود.
بزرگان پژوهشگر غربی اعتقاد دارند شاهنامه
بزرگترین اثر حماسی جهان است اما آنها عنایتی
به این منابع سرشار ندارند. خودمان هم که
توانایی و یا شاید درایت پرداختن به ریشه های
نهفته در شاهنامه را درخویشتن(به بهانه بودجه و
امکانات )سراغ نداریم و سراغ نمی گیریم. همین
انگلستان (انگلیسی زبانها ) حتی با وجود شکسپیر،
یک حماسه نداشت! و همین جای خالی تالکین را
برآن داشت تا ارباب حلقه ها را بنگارد. زرد پوستان
شرق آسیا اژدهای خفته شان را خودشان با
آثاری که در هنگ کنگ خلق می شود بیدار کردند
تا جهان باورشان کند و مثلا (کیل بیل) خلق شود
و دهها نسخه دیگر. آیا مانیز نباید همان کار را
بکنیم و دوربینمان را روی شانه خودمان بگذاریم
و روی شاهنامه و سمک عیار و... به نوعی زوم
کنیم که برای فرهنگهای دیگر دیدنی و لذت آفرین
باشد.به غرب برگردیم. دراکولا اما داستان دیگری
است که در دهه 80 منتشر شد آن هم در
انگلستان! حال آن که نویسنده رومانیایی اش در
شمال رومانی یعنی همان ترانسیلوانیای مشهور،
نخستین خون آشام جهان را به وجود آورد.سال 1983
انگلیسی ها رمانی را خواندند که در رومانی کسی
از آن و نویسنده اش برام استوکر خبری نداشت و
در سالهای 1990 این رمان ترجمه شد و به رومانی
رسید! (دراکول در رومانیایی به معنی اژدها است
و دراکولا به معنی پسر اژدها ) حالا چقدر گردشگر
هست که به رومانی می روند
تا محل خون آشام خیالی را ببینند؟!
نظرات()
نقشه های جغرافیایی
مناطق کوهستانی ایران
Mountainzone.ir
نقشه های زمین شناختی ایران
Gsi_iran.org
نقشه شهرهای معروف دنیا به همراه اطلاعات
شهرهای توریستی
Mapquest.com
نقشه های تمام رنگی سیاسی و فیزیکی کشورهای
دنیا
Altapedia.com
نقشه ها، پرچم کشورها، سرودهای محلی و دیگر
آمار کشورها
theDeejays.com/atlas
سرزمین ها، دریاچه ها، جاده ها، و مرزهای
جغرافیایی
Atlas.geo.cornell.edu/webmap
بهترین و کاملترین منبع برای یافتن نقشه های
جغرافیایی
Nationalgeographic.com/maps
نقشه کهکشانها و اجرام آسمانی
Atlas.sage.wisc.edu
نظرات()
تایتانیک در تلویزیون!

بار دیگر تلویزیونی های ما سرعت عملشان را
به رخ کشیدند و بعد از 10 سال فهمیدند فیلم
تایتانیک خیلی سر و صدا کرده و پرفروش شده،
برای همین آن را سریعا دوبله کردند تا خدای نکرده
از قطار سینمای جهان عقب نمانیم. اما این فیلم چون
جک و رز دارد و اصلا به خاطر آنها تایتانیک به یخ
خورد،تلویزیون اعلام کرده بخش هایی از فیلم را در
برنامه های تحلیلی می خواهد نشان بدهد.
فلذا ما داستان نسخه های تهیه شده برای هر
برنامه را برایتان میگوییم. البته اول برای آنهایی
که مثل ما فیلم را ندیده اند نسخه اصلی
را توضیح می دهیم!
نسخه اصلی : یک کاوشگر در بقایای تایتانیک
جعبه ای را پیدا می کند.در آن جعبه نقاشی حریم
خصوصی یک دختر جوان ( رز) قرار دارد. آن دختر که
الان پیر شده به سراغ کاوشگر می آید و ماجرای
آن موقع را تعریف می کند.او در بخش ثروتمندان
تایتانیک همراه با خانواده اش است که با جک که
در بخش فقیرهاست آشنا می شود.آنها عاشق هم
می شوند و از دست خانواده دختر به یک ماشین
در انبار کشتی پناه می برند.شیشه های ماشین
بخار می کند و باعث حواس پرتی عوامل کشتی
می شود و در نتیجه کشتی به یخ می خورد و غرق
می شود و جک در راه نجات رز می میرد.
نسخه سینما پشت پرده : تایتانیک توسط یخی که
عناصر صهیونیست رها کرده اند غرق می شود
تا آمریکا غرق شدن تایتانیک را گردن القاعده بیندازد
و جنگ جهانی اول را شروع کند.
نسخه ورزشی شبکه 3 : رز یک شناگر قدیمی است
که چون شنا بلد است زنده می ماند ولی جک چون
حتی شنا سگی هم بلد نیست،زیرابش می خورد
و به کف اقیانوس بوسه می زند.
نسخه سینما ماورا : جک بعد از حضور در یک
ادکلن فروشی دچار عشقی بخارساز شده
و بعد غرق شدن کشتی،در سیر آفاق،
زیر دریا می رود.
نسخه مستند 5 : کشتی به کوه یخ خورده و دارد
غرق می شود. صدای گوینده متن:
« این کشتی در برخوردش با یخ باعث انقراض
خرس های قطبی شد.»
نسخه هزار راه نرفته : جک و رز که از 2 طبقه
متفاوتند،دچار عشق کشتی( مثل عشق خیابانی )
شده و با تف اندازی و عدم رعایت فاصله مجاز،
کشتی را که نماد کانون خانواده است،
به باد فنا می سپارند.
نسخه سینما 4 : مجری:« ما چی به شما نشان
بدهیم؟ به جایش همه اش تحلیل می کنیم.
جان مادرتان تا آخرش با ما باشید»!
نظرات()
کلید موفقیت فیلمنامه!
یک استاد فیلمنامه نویسی در دانشگاه لندن اعلام کرده که طرز
تهیه سحرآمیزی برای تولید یک فیلم پرفروش پیدا کرده :
30% اکشن
17% کمدی
13% نبرد بین خیر و شر
12% سانتی مانتالیزم!
10% جلوه های ویژه
10% هیجان و تعقیب و گریز
و
8% موسیقی
نظرات()
تبلیغات
