تبلیغات
دنیای تصویر - وسواس خناس
جمعه 16 آذر 1386

وسواس خناس

• نوع مطلب: گوناگون ،
&bull

گویند: شیطان روزی به همراه خناس فرزندش به نزد حوا آمد و با التماس به حوا گفت

که چون کاری برایش پیش آمده چند روزی خناس را نزد خود نگه دارد. حوا از ترس

آدم قبول نمی کرد تا اینکه بر اثر التماس شیطان ، پذیرفت که از خناس نگهداری نماید.

پس از رفتن شیطان، آدم به نرد حوا آمد و حوا ماجرا را برایش تعریف کرد. آدم بسیار

حوا را سرزنش نموده و سپس با کاردی خناس را کشته و جسدش را به گوشه ای

 پرتاب کرد. پس از ساعاتی ، آدم برای پیدی کردن غذا به جنگل رفت و پس از رفتن

او شیطان بازگشت. حوا به او گفت من که بارها گفتم آدم از تو و خناس بدش می آید تو

قبول نکردی و او نیز خناس را کشت. شیطان با خواندن وردی خناس را دوباره زنده

 کرد و دوباره به حوا التماس نمود که چند روزی خناس را نزد خود نگه دارد. هرچقدر

 که حوا توضیح می داد که آدم اگر خناس را ببیند او را خواهد کشت فایده ای نداشت و

 شیطان بیشتر التماس می نمود تا این که حوا نرم شد و پذیرفت. پس از ساعاتی آدم

 بازگشت و با دیدن خناس حوا را مورد ضرب و شتم قرار داد و سپس آتشی فراهم

 کرد و خناس را آتش زد و خاکسترش را در گوشه ای پاشید. دوباره پس از ساعاتی

 آدم به جنگل رفت و شیطان نیز بازگشت و حوا همه ی ماجرا را برایش توضیح داد.

شیطان باز هم با خواندن وردی خناس را زنده کرد و برای بار سوم و برای نگهداری

 خناس به حوا التماس نمود. هرچقدر حوا انکار می کرد فایده ای نداشت و بالاخره نرم

 شد و پذیرفت که برای چند روز خناس را نگه دارد. پس از رفتن شیطان آدم بازگشت

و با دیدن خناس بسیار عصبانی شد و به حوا گفت نمی دانم که تو چرا فرمان من و خدا

 را به جا نمی آوری  اما دستور شیطان را انجام می دهی. سپس دیگی آورد و خناس را

درون آن انداخت و آبگوشتی با گوشت خناس فراهم کرد و نیمی از خناس را خورد و

 نیمه ی دیگر را به حوا داد.( البته می گویند که شیطان خناس را این بار به شکل

 گوسفندی درآورده بود.) پس از مدتی شیطان آمد و حوا نیز همه ی ماجرا را برایش

 توضیح داد. شیطان با خوشحالی گفت مراد من حاصل شد زیرا من هیچ راهی به دل

 آدم نداشتم  حالا با خوردن خناس وسوسه های من همیشه در دل آدم وجود دارد.

 


نظرات()