تبلیغات
دنیای تصویر - میر و علمدار
چهارشنبه 3 بهمن 1386

میر و علمدار

• نوع مطلب: آشنایی با بزرگان ،
&bull


«ابن شعثا» معروف بود به این که جنگاوری اش با ده هزار نفر برابر است.

از آن طرف هم نوجوانی از سپاه علی(ع) که نقاب زده بود، بدجوری

 داشت شامی ها را قلع و قمع می کرد. معاویه که این وضع را دید،

به فکر ابن شعثا افتاد. اما جناب جنگاور قبول نمی کرد که با یک پسربچه

بجنگد. آخر سر گفت: من هفت تا پسر دارم، یکی شان را می فرستم تا

قال قضیه را بکند. نشان به آن نشان که یک پسر هیچ، هر هفت پسرش

پشت سر هم قال شان کنده شد! این دفعه دیگر خود ابن شعثا پا پیش

گذاشت و شروع به رجزخوانی کرد. اما آخر این جنگ هم فرقی با

قبلی هایش نداشت. وقتی جمع پدر جنگاور و پسرانش در آن دنیا جمع

شد، امیرالمومنین(ع)، عباس جوان را از میدان صدا کرد، نقابش را کنار

زد و پیشانی اش را بوسید.

-----------------------------------------------------

24 سال بعد، نوبت پسر معاویه بود که دهانش باز بماند. پرچم عباس(ع)

هم جزء اموال غارت شده بود. یزید پرچم را که دید، از روی تعجب سه

بار از جایش بلند شد و نشست. پرسید:« این پرچم در کربلا دست کی

بوده؟» گفتند:« برادر حسین(ع)، عباس(ع).» گفت:« تعجبم از شجاعت

این پرچمدار است. تمام پارچه و چوب اش جای تیر و شمشیر است،

به جز دستگیره اش، یعنی تیرها به دستش می خورده اما او پرچم را

رها نمی کرده، و تا آخرین توانش، نگه اش داشته است.

 


نظرات()