تبلیغات
دنیای تصویر - کمی درباره سینمای ایران!
پنجشنبه 16 دی 1389

کمی درباره سینمای ایران!

• نوع مطلب: سینما و تصویر ،
&bull

سینمای ایران چه مشکلی دارد؟

نیمه شبی سرد، فقیری در خانه ای را برای پناهجویی می کوبید.

صاحب خانه که از بی خواب شدن ناراحت شده بود پرخاش کنان

به او گفت:« مگرعقل نداری، شعور نداری، آبرو نداری که این

وقت شب مزاحم می شوی؟!» فقیر جواب داد:

« چرا همه را دارم، جا ندارم!»

 

تنبیهات سینمایی

محکوم به جرمی، مختار شد میان خوردن چوب و ترکه یا مقداری

پیاز یا پرداخت مبلغی پول، مجازات خود را انتخاب کند.

حضرتشان پیاز خوردن را که به نظر سبک تر می آمد اختیار کرد.

اما نتوانست بیش از یک سوم پیازها را بخورد پس قبول کرد که

چوب بخورد و چون تحمل ضربات را نیاورد، پذیرفت تا پول بدهد!

 

در باب ضرورت رجحان فیلمفارسی

به خسیسی مهمان رسید. به دکان بقال رفت تا برایش پنیر بخرد.از

بقال پرسید:« پنیر خوب داری؟» پاسخ داد:«پنیر دارم مثل روغن»

با خود گفت پس روغن بهتر از پنیر است. پرسید:« روغن خوب

داری؟» پاسخ داد:« روغن دارم مثل آب زلال.» گفت معلوم

می شود آب از روغن بهتر است و آن را هم که در خانه داریم.

به خانه برگشت و آب جلوی مهمان گذاشت!

 

در باب بیزنس در سینمای مملکت

نصرالدین خان خرش را به میدان برد که دلال بفروشد. دلال داد

کشید:« یک خر سی تومانی به ده تومان.» ملا گفت:« خر به این

ارزانی را چرا خودم نخرم.» ده تومان داد خرش راپس گرفت.

چون به خانه رسید از عقل و درایت خودش کلی برای زنش نقل

کرد.خانم محترم هم فرمودند:« نمی دونی من چه کردم!خریداری

آمده بودگلوله نخ هایم را بخرد شش مثقال کم بود، من هم گوشواره-

هایم را لای نخ ها انداختم تا درست شد.» ملانصرالدین یه نگاهی

به خودش می کنه، یه نگاه به زنش و مثل هملت می گه:« تو از

توی خونه، من از بیرون، اگر یک سال دیگر همین جوری بیزنس

کنیم، رئیس اتاق بازرگانی می شیم.»

 

درباب پروگرس سینمایی

مردکی به شهری آمد. آلبالو گیلاس به بازار آمده بود. خرید و

خورد و خوش اش آمد. سال دیگر زمانی آمد که آلو سیاه آمده

بود. به گمان آنکه همان میوه ی سال پیش است، خرید و خورد

و زیاد خوش اش نیامد. سال بعدش در فصل بادمجان آمد. به

گمان اینکه میوه های گذشته بزرگ شده اند خرید و خورد و چون

بسیار تلخ و بدمزه بود، گفت:« مرده شورتو ببرن که هر چی

گنده تر می شی، بدتر می شی!»

 

در نصیحت منتقدان سینما

سعدی در راهی جای پای شتری نگریست، یک طرف قدم های او

مگس و طرف دیگر پشه بود. با خود گفت باید یک جانب شتر بار

شیره باشد و آن جانب سرکه. پس از آن جای دست و پای شتر را

بر زمین مشاهده کرد و کف دستی که برای برخاستن به زمین

گذاشته شده بود. با خود گفت راکب شتر زنی بوده که حمل داشته،

به خاطر سنگین بودن دست به زمین نهاده. طولی نکشید شتربانانی

رسیده سراغ مسافر گمشده ی خود را گرفتند. و سعدی علیه الرحمه

طبق حدس هایش نشانی داد. چون از او جویا شدند که خب

اطلاعاتت درست است کجا رفته؟ می گوید که آنها را ندیده،

حضرات هم مرحوم شیخ اجل را به زیر چوب می گیرند. ایشان

هم در حال نوش جان کردن ضربات می گوید:

سعدیا چند خوری چوب شتربانان را

می توان قطع نظر کرد، شتر دیدی، نه!

 

اندر حکایت شکست تجاری در سینما

مرد یک چشمی چهل سال با دست پر به خانه می رفت و از زنش

حرفی درباره ی نقص اش نشنید تا شبی دست خالی به خانه رفت.

خانم محترم می دونید چی گفت؟

فرمود:« مرده شور چشم کورتو ببرن!»

 

در باب جذب یارانه سینمایی

گدایی را هروقت صبح، حتی قبل از اذان و باز شدن حمام می دیدند

و او را در این تکیه کلام می نگریستند که:« بدهید که دیر آمدم.»

تا روزی یکی از او پرسید:« از این زودتر چه وقت است که

می گویی دیر آمدم.» گدا گفت:« دیر آمدن وقت را نمی گویم،

دیر آمدن به شغل گدایی را می گویم!»

 

در باب اشتهای رانت خواران  ما فی ها!

کسی با پسرش به خانه ای وارد شد که سفره ی غذا گشوده شده

بود و چون تعارف کردند اظهار سیری و پری نمود تا آنجا که

دست به گلوی خود برده، گفت:« یعنی تا گلو خورده ام.» اما

وقتی با اصرار سر سفره نشست همه را عقب گذاشت و پسرش

که چنان دید، رو به پدر کرد، دهان و گلویش را نشان داد و

گفت:« بابا از اینجا تا اینجا هم خیلی جا می گیره ها.»

 

در باب مسئولیت ممیزی

مامور تفتیش دروازه به پرس و جو چوبدستی اش را به بار

مسافری که شیشه بار داشت نواخته، پرسید:« چه بار داری؟»

مسافر جواب داد...

ز دست ات خاطری پرپیچ دارم   زنی گر چوب، دیگر هیچ دارم

 

در باب توصیف سینما از جانب برخی

سخنرانی در وصف روز محشر می گفت:« پل صراط  ز مو

نازک تر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزان تر و ...»

یکی از میان جمع برخاست و گفت:« این که پل نمی شود یه

دفعه بگو راه نیس!»

 

حکایت برخی کپی کاران سینمای وطنی!

در بهارستان جامی آمده:« شاعری پیش صاحب بن عباد

قصیده ای آورد، هر بیت از دیوانی و هر سخنی زاده سخندانی.

صاحب گفت: از برای ما عجب قطار شتری آورده ای که اگر

هر کس مهمیزشان بگشاید هر یک به گله دیگر بگراید!»

 

روابط حسنه در سینما؟!

مدرس در استیضاح مستوفی الممالک در مورد عقد قرارداد و

روابط حسنه با خارجه گفت:« ما که نفهمیدیم این روابط حسنه

مربوط به کدام حسنه؟!»

 

و داستان یک سریال آبکی

پادشاهی سه پسر داشت. دو تاشون کور بودن، یکی شون چش

نداشت. خواستن برن شکار، سه تا اسب آوردن دو تاشون مرده

بود، یکی شون جون نداشت. سه تا تفنگ برداشتن، دوتاشون

شکسته بود یکی شون قنداق نداشت. سه تا آهو زدن، دو تاشون

استخوان بود یکی شون گوشت نداشت و الخ…

 


نظرات()